تبليغاتX
memories of a ordinary
alone in dark

چقدر حقیرند کسانی که نه جرات دوست داشتن دارند ،

نه اراده ی دوست داشتن،

نه لیاقت دوست داشتن،

و نه متانت دوست داشته شدن

و با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند

 

م...ن...ا...ز...ت...ک...ر...ا...ر...ب...ی...ز...ا...ر..م

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 11:38 PM  توسط شبنم  | 

 

وقتی"عقیده"،عقده خوانده میشود و

نور چراغ در آب "مهتاب تلقی"،

و متانت زمین زیر برف یخ میزند

نان از یتیم خانه می دزدیم

و میفهمیم

که دزد اشتباه چاپی درد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 11:11 PM  توسط شبنم  | 

مثل همیشه نوشتن برام سخته اما مینویسم هر چی باشه بهتر از حرف زدنه

مخصوصا وقتی بفهمی که کسی نمیخواد به حرفات گوش بده

تقویم ورق میخوره و روز ها از پی روزها میگذره

سعی میکنم خاطرات خوبی از روزهای زندگیم داشته باشم

اما خب...گاهی وقتا نمیشه یا شاید هم نمیزارن...

به طور کلی همه چیز به انسان ها برمیگرده..انسان هایی که گاه کرات هستی رو

به تسخیر در میارن و گاهی هم پست ترین موجودات روز زمین میشن.

واقعا ادما خیلی عجیبن....

و میان این ادمای عجیب تفاوتهای زیادی وجود داره

مثلا دو نفر از کنار هم رد میشن ،هر دوتاشون ادم اند،اما یکیشون داره با فقر

دستو پنجه نرم میکنه و دیگری در پول و ثروت غرق شده.(این یعنی اختلاف)

یعنی اختلاف طبقاتی بیداد میکنه....

اره من سعی میکنم خاطرات خوشی از روزهای زندگیم داشته باشم اما...

وقتی میبینم که دختری که همسن منه به خاطر اینکه پول ندارن مجبوره گدایی کنه و

از اون طرف چند تا ادم الکی خوش دارن اونو به خاطر لباس کهنه اش مسخره میکنن

،دلم میگیره....

حالم از زندگی بهم میخوره وقتی تو خیالم خودمو جای اون دختره میزارم

یا وقتی که دارم تو پارک قدم میزنم و میبینم که یه مرد (که بهتره بگم یه ادم وحشی)

به خاطر هیچ و پوچ و تعصب بیجا داره همسرشو بین این همه ادم کتک میزنه

در حالی که با یه دستش گردن زنشو گرفته و با دست دیگش با کمربند زنشو میزنه

.و جالب اینکه هیچ یک از ادمایی که اونجا هستن هیچ کاری نمیکنن جز

تماشا کردن اون زن بیچاره که با لباس پاره و خونی فقط میتونه جیغ بکشه ،

حالم از زندگی بهم میخوره..

و یه حالت تنفر بهم دست  میده

اره ..فقر فرهنگ هم بیداد میکنه

چرا باید اینجوری باشه ؟

چرا باید زن رو ضعیف حساب کنن؟

من نمیخوام اینو بپذیرم ...مگه زن ها حق زندگی ندارن؟

این چیزایی رو که میگم با چشای خودم دیدم..این چیزا همه جا اتفاق می افته حتی خیلی بد تر

از اینها...

اون وقت من چجوری میتونم بخندم؟

هر چند که لبخند اجباری رو یادمون دادن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 10:47 PM  توسط شبنم 

 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بی خیالی سپر هر درد است

باز هم میخندیم

آنقدر میخندیم که غم از رو برود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:55 PM  توسط شبنم  | 

http://i28.tinypic.com/w0rsjl.jpg

از انسانها غمی به دل نگیر

زیرا خود نیز غمگین اند

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت
خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت

نداشته باشند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 11:49 PM  توسط شبنم  | 

shabnam1373.blogfa. 

يک پنجره براي ديدن.........

 

ماندن و رفتن قصه ی عجیب ما ادم هاست......

گاه برای رفتن انقدر تعلل میورزیم که قصه ی ماندن را فراموش میکنیم...

دوباره تابستان ،گرما و عطش آفتاب و دوباره سفر ما آریایی ها به نقطه نقطه ی این سرزمین..

اری..من نیز به کاروان جدایی ها پیوستم و بر آن شدم تا به همراه خانواده برای چندی از شهرمان سفر کنم....

به ناگاه شعری در چارچوب ذهنم نقش بست(از خودم نیستا)

اگر ایران به جز ویران سرا نیست ....من این ویران سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است.......من این افسانه ها را دوست دارم

اگر نای و نوایش جان گداز است .....من این نای و نوا را دوست دارم

اندک مدتی نزد شما نیستم...و دوباره دوری....

به امید رسیدنی دوباره کوله بار سفر میبندم و شما عزیزان را به خدای آسمان ها می سپارم..

اینجاست که دیگه باید این شعر رو بگم

اگر بار گران بودیم رفتیم ....اگر نامهربان بودیم (که نبودیم)رفتیم و البته برمیگردیم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 0:30 AM  توسط شبنم  | 

 کاش اسمان درد کویر را میفهمید و اشک های خو د را نثار گونه های ترک خورده ی او میکرد

کاش واژه ی حقیقت با لب ما صمیمی بود آن قدر که برای بیانش به شهامت نیازی نبود

و کاش..... 

 

shabnam1373.blogfa.com

و اما امروز

دیگه نمیخوام بگم امروز بی حوصلم

امروز یه روز جدیده

من شادم...خوشحالم

و زندگی زیباست من همه ی ستاره های اسمونو دوست دارم

(دارم تلاش میکنم)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 11:51 PM  توسط شبنم  | 

احساس خوبی ندارم ....تک تک لحظاتم سرشار از بی حوصلیگی ست

سرم درد میکند

شعری از دکتر زهرا رهنورد:

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله ،همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی ،پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

این کارت پستاله رو خیلی دوست دارم

cartpostaleto.blogfa 

چه مسخرست که گاهی وقتا باید سکوت کرد و چه حرف ها که در لابه لای این سکوت مخفی می ماند

چه مسخرست که میخوای حرف بزنی ولی ندونی چی بگی

خلاصه بگم "حرفی برای گفتن ندارم"

شاید دلم برای خندیدن تنگ شده

شاید هم دلم میخواد گریه کنم

ن..م..ی...د..و..ن..م؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 5:12 PM  توسط شبنم  | 

 

where is my vote?

سخنی نیست....همه را خود میدا

م.ن....ا.ز....ا.ی.ن....ه.م.ه....ظ.ل.م...خ.س.ت.ه...ش.د.م.

خدا ان ملتی را سروری داد..........که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به ان ملت سروکاری ندارد...........که دهقانش برای دیگران کشت

 

http://www.2ql.net/uploads/1244948882.jpg

 نمیدانم چه بگویم...زبانم بند امده....وقتی این همه ظلم را میبینم ....وقتی این همه سنگدلی را میبینم ....جای حرفی باقی نمیماند...

این روزها دلم هم سیاه پوش شده ..برای جوانانی که کشته شدند ..زندانی شدند...برای هموطنان ازادی خواهم....

اما برای چه؟ مگر اندکی ازادی بیان خواستن جرم است؟

دلم  میسوزد برای کسانی که خود را به خواب زده اند و میگویند ما ظلمی نمیبینیم

دلم میسوزد برای کسانی که گوش های خود را گرفته اند و میگویند ما اصلا صدای تفنگ نمیشنویم

دلم میسوزد برای قلب هایی که سنگی شده اند

اری دلم میسوزد برای قدرت طلبان

اما

دوباره میسازمت وطن

اگر چه با خشت جان خویش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 5:12 PM  توسط شبنم  | 

cartpostaleto.blogfa

 

 

مانده ام تا به چه اندیشه کنم!!

از هر کسی،از هر دری،از هر کجا،از همه جا،از همه چی،از زندگی،از مدرسه،از ادما،از سنگ دلا،از خوشگلا،اخه از کدوم؟؟؟؟؟؟؟؟

از هر کدوم میشه یه دنیا حرف زد اما من نمیدونم چی بگم...

م ن. ح و ص ل ه. ن د ا ر م .

cartpostaleto.blogfa

به زودی با یه آپ خوب برمیگردم....فعلا حسش نیست

خارج از بحث:

شیشه ای میشکند...یک نفر میپرسد..که چرا شیشه شکست؟

مادر میگوید شاید این رفع بلاست.یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه ی پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور زمین خورد و شکست..عابری خنده کنان می امد..تکه ای از ان را بر میداشت ..مرحمی بر دل تنگم میشد..اما امشب دیدم هیچکس هیچ نگفت..غصه ام را نشنید..

از خودم میپرسم ایا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما.....

هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 6:11 PM  توسط شبنم  |